تبليغاتX
دنياي ما دنياي غروب آرزوهاست

دنياي ما دنياي غروب آرزوهاست

آموخته ام زندگي دشت غم است

کمی مهلت بده

كمي...

 

براي مهربان شدن به من كمي زمان بده

 

                              مسير بازگشت را خودت به من نشان بده

 

محبت نگاه تو مرا صدا نمي زند

 

                              فقط مرا نگاه كن به چشم من امان بده

 

كمي پس از رسيدنت به كوهسار زندگي

 

                              غرور را مچاله كن به دست آسمان بده

 

بيا و قلك مرا براي عشق خرد كن

 

                              عصاي دوستي بخر به دست ناتوان بده

 

دوباره كريه مي كند دل غزل به حال من

 

                              بهانه هاي خنده را به دست عاشقان بده

 

 دلم گرفته از دل هميشه با شتاب تو

 

                              براي مهربان شدن فقط كمي زمان بده

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 0:49  توسط بیتا  | 

يه درخت صادق

تنها نيستم

تازگيها با درختی دوست شده ام:

دروغ نميکَند

برگ و ميوه اش هميشه روست

اتاق خالی هاش را حتی به کلاغ هم ميدهد

و سايه اش را به هر سربدار خسته

خاموش نيستم

ترانه های ناخوانده را با درخت مشق ميکنم

آرزوهای ناسروده را

بيکار نيستم

سروده هايم را طوری با درخت

زمزمه ميکنم

که کلاغ نشنود

و راز آواز دور،سربسته بماند

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 0:41  توسط بیتا  | 

خيلي سخته مگه نه؟

وقتي عاشق شوي راز دلت گفته نتوني

چقدر سخته خدايا

روز نوروز بچيني گل سرخ

بر سر راه نگار فرش كني

دلبرت بياد بپرسه كار كيست؟

تو براش گفته نتوني

چقدر سخته خدايا

دلبرت خنده كنه با دگران

تو بسوزي و براش گريه كني

دلبرت بياد بپرسه كه چرا؟

تو براش گفته نتوني

چقدر سخته خدايا

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 0:36  توسط بیتا  | 

يه زموني واسه من خدا بودي

يه زموني واسه من خدا بودي

ا ز بديها اون زمون جدا بودي

يه زمون براي افسانه ي دل

واسه من اول و انتها  بودي

يه زمون دستاي توپل رسيدنو مي ساخت

ذره ذره ي دلم معني عشقو مي شناخت

يه زمون دار و ندارم تو بودي

از تو تنها  انتظارم تو بودي.....

ديگه نيستي اوني كه واسش مي مردم يه روزي

پشيمونم كه چرا دل به تو دادم يه روزي

تو مثل يه موج ساحل , من تو رو دريا مي ديدم

تو يه كلبه ي محقر , من تو رو خدا مي ديدم

با نگاهي توي چشمات, دنيا از چشمم ميفتاد

شايد اين گناه  من بود تو رو اشتباه  مي ديدم

اگه اون روز توي چشمات رقص نيرنگ رو مي ديدم

اگه آواي دروغو توي حرفات مي شنيدم

شايد هرگز تو خيالم بتي از  تو نمي ساختم

شايد هرگز من ساده دلو آسون نمي باختم

ديگه نيستي اوني كه واسش مي مردم يه روزي

پشيمونم كه چرا دل به تو دادم يه روزي........

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 0:24  توسط بیتا  | 

ميدوني گريه شب چيه؟

شب گريه مي كند ان سوي پنجره

اشكش چكيده است بر روي پنجره

با اشكهاي خود او باز هم سرود

چندين كتاب شعردر قلب جوي و رود

من گريه مي كنم اين سوي پنجره

اشكم چكيده است پهلوي پنجره

من هم سروده ام با اشكهاي خود

يك شعر بي صدا تنها براي خود

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 0:18  توسط بیتا  | 

فكر كنم بايد عشقو حس كنيم؟

در شب كوچك من، افسوس
باد با برگ درختان ميعادي دارد
در شب كوچك من دلهره ويرانيست
گوش كن
وزش ظلمت را مي شنوي؟
من غريبانه به اين خوشبختي مي نگرم
من به نوميدي خود معتادم
گوش كن
وزش ظلمت را مي شنوي؟
در شب اكنون چيزي مي گذرد
ماه سرخست و مشوش
و بر اين بام كه هر لحظه در اوبيم فرو ريختن است
ابرها، همچون انبوه عزاداران
لحظه باريدن را گوئي منتظرند
لحظه اي
و پس از آن، هيچ.
پشت اين پنجره شب دارد مي لرزد
و زمين دارد
باز مي ماند از چرخش
پشت اين پنجره يك نامعلوم
نگران من و تست
اي سراپايت سبز
دستهايت را چون خاطره اي سوزان، در دستان عاشق من بگذار.
و لبانت را چون حسي گرم از هستي
به نوازش هاي لبهاي عاشق من بسپار

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 0:15  توسط بیتا  |