بي تو دل خيلي گرفته است خسته از درد جدايي
پر درده ، پر غصه ست نداره بي تو نوايي
گوشه اي تنها ميشينه زانوي غم تو بغلهاش
مي شماره ستاره هارو " كه خدا كنه بيايي "
شبه و دلم گرفته بخدا تنهاي تنها
من و دل با پشته اي غم همه از داغ جدايي
بي تو من تنهاي تنها سر به زانوها ميزارم
نميدوني بي تو جانا گذروندم چه شبايي
به اميد روز ديدار توي دل حال و هوايي
ذكر دل همش همينه " كه خدا كنه بيايي "
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 16:51  توسط بیتا
|
چي ميشد دست من و تو هميشه تو دست هم بود
ميدوني اونوقت چي ميشد آره "نازنين" "رهايي"!!
رهايي از غم و غصه جدايي از درد و غربت
توي اين لحظه هاي شاد توي دل شور و نوايي
ولي داد از اين زمونه كه نفهميد عاشقي رو
جدا كرده مارو از هم سخت تر از اين چه بلايي
دورم از تو ولي اينجا با " اميد " زنده و عاشق
تا كه تكرار بشه اون روز "روز خوب آسنايي"
به اميد روز ديدار توي دل حال و هوايي
ذكر دل همش همينه " كه خدا كنه بيايي "

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 16:46  توسط بیتا
|
می خواهم اشک را معنا کنم
اشک یعنی گریه قلبی سرخ
اشک یعنی گریز از تنهایی
اشک یعنی زلالی یک عشق
اشک یعنی سر چشمه پاکی
اشک یعنی یک قطره خوبی
شاید هم یک دریا غم!!!!!!!
و انگار چشمها خشک شدند
اشکی بریزید از شوق!!!!!!
گریه کنید تا دریا شوید!!!!!
حالا شما بگویید:
اشک چیست؟

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 16:35  توسط بیتا
|
پرواز ارزويم بود
قوي سفيد را ديدم!
بالهايم را گشودم
پر گشودم به اسمان
ولي من که سفيد نبودم
من خاکي و زميني بودم
قوي سفيد رفت و رفت
من بالهايم شکست
از اسمان افتادم
پرواز کردم ولي اسماني نشدم
حالا ميدانم
براي حس پرواز هم پرواز مي خواهم

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 16:31  توسط بیتا
|
پرواز ارزويم بود
قوي سفيد را ديدم!
بالهايم را گشودم
پر گشودم به اسمان
ولي من که سفيد نبودم
من خاکي و زميني بودم
قوي سفيد رفت و رفت
من بالهايم شکست
از اسمان افتادم
پرواز کردم ولي اسماني نشدم
حالا ميدانم
براي حس پرواز هم پرواز مي خواهم

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 16:31  توسط بیتا
|
يک نيمکت کنار خيابان، دوتا سکوت...
اين زندگي کشيده به اين جا چرا؟ سکوت
من را نگاه کن به تو هم فکر ميکنم
پس فکر ميکند به خودش بي صدا سکوت
اين ماجراي تلخ خيابان و عشق هاست
يک روز سرد توي خيابان دو تا سکوت
هر يک شبيه آن يکي آبي ، بنفش، سرخ
ـ هرچند بود منشاء اين رنگ ها سکوت ـ
در هم قدم زدند و به هم فکر! فکر! فکر!
آخر رقم زدند سر آغاز را: سکوت!
يک ماه بعد: هردو به هم خو گرفته اند
چون کودکي به مادر و چون کوه؛ با سکوت
شش ماه بعد روي پل عابري بلند
ـ من دوست دارمت! مثلا تا کجا؟ سکوت
در روز هاي بعد يکي فکر ميکند:
ـ عشق اشتباه بوده وگر نه چرا سکوت؟
يکسال بعد: ما به هم اصلا نمي خوريم
يک نيمکت کنار خيابان دوتا سکوت

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 16:28  توسط بیتا
|
با وجود آسمانی خسته ازیک تکه نور
تشنه یک ذره نور
گم درون خویشتن خالی و پوچ
کودکانه
دخترانه
ریشه یک جاهلیت در وجودم جاری است
دشنه ها و زخم مردان کاری است
بر درخت زندگی
آفتابم تشنه یک ذره نور
ذره ای بیداری و اندیشه در جسم زمان
آفتابم ....
گاه بیداری مگر در چشم این انسان منگ
فصل گرد افشانی است؟!!!
ای دریغا ای دریغ.....
خنده بر لبهای جمع٬
نقشی از شادی که نیست!
یک عادت تکراری

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 16:20  توسط بیتا
|
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 16:15  توسط بیتا
|