عضو جدید
بیتا جون کنم تا وقتی که حالش خوب بشه و بتونه بازم بیاد
فدای همتون مهدی
آموخته ام زندگي دشت غم است
بیتا جون کنم تا وقتی که حالش خوب بشه و بتونه بازم بیاد
فدای همتون مهدی
نميدونم توي دلت نسبت به من چه برداشتي داري
و كجاهاي دلت جا گرفتم و چقدر از اعتبار من پيشت مونده
فقط باور كن منم دوستت داشتم و دارم
.من نرفتم و نرفته بودم كه نخام دوباره پيشت برگردم.
منم به هيچ چشم و دلي دل نبستم و به تو پشت نكردم.
همه برداشتها و حرفا جوري پيش ميره و ميرفت كه ما خواهي نخواهي گذشت روزگار
و جور اونو باور ميكرديم و به حساب هم ميزاشتيم
.ميدوني پريروز كه نم نمك بارون مي اومد بخدا قسم يه جوري دلم گرفته بود كه داشتم مي مردم.
بخودت قسم چند بار سعي كردم بهت زنگ بزنم ولي باز
.....منم مي خام بازم اون حال و هواي عاشقي تكرار بشه
.تو فكر كردي فاصله بين انگشتاي من پره. تو فكر كردي من اونقدر ... هستم
كه عشقي كه براش مردم و زنده شدم رو بزارم زيرپا و بعد شاد و خندون زندگيمو سر كنم؟
اگه اينجوري باورت بوده خيلي بي انصاف بودي
و شايدم بدي من اين بوده كه نتونستم جوري باشم كه تو منو بهتر بشناسي
.بزار شب ما هر شبش عاشقي باشه. بيا باور كنيم من و تو بي هم نمي تونيم
.توي چشام توي دلم آروم بگير آروم بخواب
.سرتو بزار رو شونمو آروم بخواب گل بهار
من پيشتم
تا خود صبح چشماتو آروم هم بزاراونقده بيدار مي مونم تا وقتي خوابت ببره
وقتي مي خابي رويا هم ناز نگاتو مي خره
كابوسو زندون مي كنم خواب بدو مي سوزونم
مثل يه گنجشك كوچيك آروم بخواب مهربونم
دستت توي دست منه
عزيز خوب نازنينچشماتو آروم هم بزار رو شاپر ابرا بشين
تا صبح
برات شعر و غزل لالايي عشق مي خونمچشماتو آروم هم بزار من اينجا بيدار مي مونم
حافظ خواب تو مي شيم من و خداي خوب دل
چشماتو فردا مي بينم خوب بخوابي شبت بخير
حرف براي گفتن زياده و تو هم فقط خسته مي شي
.فقط مي خام قبل از شروع هر چيزي يه سوالمو واقعا جواب بديو بعد اين من و اين تو
.تو مي توني بازم منو باور كني
و مي توني باز فقط مال من باشي؟؟؟
براي جوابش تا تو بخاي انتظار مي كشم
.فداي تو
.ميدوني موندم كه با چه كلمه ها و چه زبوني باهات حرف بزنم؟
با همون حرفا و كلمه هايي كه اونقدر اعتبار نداشتن كه من و تو رو براي هميشه كنار هم نگهدارن؟
كاش مي شد يه دنياي ديگه ساخت. كاش مي شد يه الفباي ديگه اي بنا كرد
و كاش مي شد و از زبون ديگه اي سخن گفت.
تا ديگه تكرار حرفا و كلمه ها و لحظه هاي اين زندگي يادآور لحظه هاي تلخ نباشه
.بدجوري بغض گلومو گرفته و و چشمامم دارن به حالم گريه مي كنن
.به خودت قسم حتي انگشتامم ياريم نمي كنن تا باز بتونم به راحتي تو رو صدا كنم.
شايد ديگه اونا هم مثل تو منو لايقت نمي دونن. شايد اونا هم مي دونن كه باز شايد عشقو جا بزاريم
.يه جوريه حس مي كنم اگه باز عشق خودم صدات كنم تمام اعضاي وجودم به من پوزخند مي زنند
.ولي باز هم
به عشق تو و به ياد تو فرياد ميزنم عاشقتم.عشق ما با يا علي شروع شد و بايدم نفسامون به علي
تموم بشهيادته قراراي هر روزه؟؟
يادته لحظه شماريهايي كه براي به هم رسيدن داشتيم؟؟
يادته مرگ و زندگي هم بوديم؟؟
يادته يه روز از هم بي خبر نبوديم؟؟
يادته منو بايد پيش تو پيدا مي كردن و تو رو پيش من؟؟؟
يادته اونقدر دستامون تو دست هم بود كه حتي خودمون هم ترسيديم و از چشم بقيه اونارو از هم جدا مي كرديم؟؟
يادته لبامون در انتظار بوسيدن لباي همديگه بودن؟؟
يادته من و تويي در كار نبود؟؟
يادته – هر چي تو بگي.هر چي تو بخاي- جمله تكراري من و تو بود؟؟
يادته نامه هاي عاشقونه؟؟؟
يادته با هم بودنا... با هم رفتنا
...يادته كنار هم نفس كشيدنامون... كنار هم همديگرو لمس كردنامون
...و
...پس باور كن نميشه اينارو فراموش كرد
.نميشه به اينا پشت كرد
...يه سلام از توي وجود خسته يه آشناي غريبه
اول از همه از اين كه دير آپ كردم خيلي خيلي معذرت ميخوام
امروزم كه اومدم آپ كردم فقط واسه اين بود كه فكر ميكنم
شايد بشه دلو خالي كرد
شايد اين آخرين باري باشه كه آپ ميكنم
چون ديگه بريدم از زندگي ديگه شعراي ترانه هم واسه من آرامش بخش نيست
در ضمن از همه دوستاني كه با نظراتشون باعث دلگرمي من شدن كمال تشكر دارم
و در نهايت يه تشكر مخصوص هم از ترانه كه با شعراش توي اين پست
و پست قبلي گرماي خاصي به وبلاگم داد
دوستدارتون بيتا
پسرکي دو خط موازي بر روي تخته سياه کلاس کشيد....
خط اول به دوم گفت ما مي تونيم زندگيه خوبي داشته باشيم...
دومي قلبش تپيد و لرزان گفت بهترين زندگي رو....
در همين زمان معلم فرياد زد دو خط موازي هيچ گاه به هم نميرسن و بچه ها هم تکرار کردن...
دو خط موازي هيچ گاه به هم نميرسن مگر اينکه يکي از اون ها براي رسيدن به ديگري خود را بشکند..
حالا من خودمو شکستم.....
امروز واقعا باورم شد که تو به قلب آسمان رفته ای چرا؟
من اينجا خيلی غريبم غريب
.هدف من وصال بود نه خيال.من درتب التهابی ميسوختم
که مرا به درگاه بندگی او ميبردو تو ندانستی
.ولی بدان غم بی تو بودن بهترازاين خوشی زودگذر است
.تو مرا نشناختی.با من بودی اما بيگانه. حرفهايم در قلب تو
مثل برفی بود بر روی بام در حال ذوب شدن
.به آسمان مينگرم و ستارگانی را ميبينم گرم و با محبت و
همين قصه رفتن تو را آسان ميکند
.ديگر دلم نميگيردهيچ نميگويد
...زيرا روزی که گفتی شور زندگی را در چشمانم بخوان
فهميدم گاهی چشمها هم
دروغ ميگويند.يادمان باشد کز امروز جفايی نکنيم
گرچه در خويش شکستيم صدايی نکنيم
.يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق ز هر بی سر و پايی نکنيم
چرا تو دوست داری رسواييمو ميون مردم؟؟
چرا تو دوست داری تو اشک تنهاييم بشم گم؟؟
دوست دارم٬برات کوچيکه اين همه وجودم
منم که باز ميگم بسته به توست بود و نبودم
زندگيمو دادی بر باد تو با شيرينی حرفات
تو آبرومو ريختی پيش مردم به گناهی
منو ارزون فروختی به گناه بی گناهی
اگرچه دلم از حرفای سرد تو شکسته
باز اين ديوونه زندگيشو به تو بسته
عشقت را هرگز بازگو نکن
!عشقت را هرگز بازگو نکن!عشقی که هرگز به زبان نيايد مثل نسيم
ملايم ساکت و نامرئی ميگذردو همه چيز را بر سر راه خود تکان ميدهد
.من عشقم را به زبان آوردم و قلبم را برای او گشودم
.سرد و لرزان با ترسی مرگبار و
او رفت...بعدها مسافری بر سر راهش پيدا شد ساکت و نامرئی٬مثل باد و او
عشق اين مسافر را پذيرفت
.!!!!
هرگز عشقت را بازگو نکن!!!!من در جستجوی تو نبودم٬تو را پيدا نکردم٬عطش من از تو نبود٬
واکنون٬خيزابهای سرد مرگ مرا در بر گرفته است و ضربتهای
پی درپی امواج آن مرا گيج کرده است
...به پايين نمينگری؟مرا نمی بينی؟نمی بينی که نابود ميشوم؟؟؟
«
آری من در جستجوی تو بودم.تو را پيدا کردم.عطش من از تو بود ومدتها پيش با زنجير عشق تو را به بند کشيدم.و اکنون٬آغوش
تو را در بر ميگيرد.و من به تاريکی مرگ مينگرم و
تو را ميبينم و بار ديگر تا ابد تو را از
آن خود ميکنم
...»ياوری
...من ياوری تو را نميخواهم...اگر ميتوانی دشمنی نکن
...من دست دوستی ات را نميخواهم
اگر ميتوانی و ميخواهی،شمشيرت را کنار بگذار
...من از اشک تو بی نيازم،تمساح نباش و
مراميان آرواره ات له نکن
...تو را نميتوان شناخت
...گاهی ماهی و گاهی خسوف
...گاهی خورشيدوگاهی کسوف
...با من اينچنين نباش...من را درياب
...درياب.....درياب.....محتاجم
باغ بارانی
...کسی من را نمیپرسد کسی من را نميجويد
کسی تنهايی من را نميگريد
دلم در حسرت يک دست
دلم در حسرت يک دوست
دلم در حسرت يک بی ريای مهربان مانده است
کدامين يار من را ميبرد تا انتهای باغ بارانی؟
کدامين آشنا آيا به جشن چلچراغ مهمان ميکند من را
و
اما با توامای آنکه بی من مثل من تنهای تنهايی
!تو که حتی شبی را هم به خواب من نميايی
تو حتی روزهای تلخ نامردی
نگاهت
التيام دستهايت را دريغ از من نميکردی
من امشب از تمام خاطراتم با تو خواهم گفت
من امشب با تمام کودکيهايم برايت اشک خواهم ريخت
من امشب دفتر تقويم عمرم را
به دست عاصی دريای ناآرام خواهم داد
همان درياکه بغض شکوه هايم
در گلوی موج خيزش زخم بر ميداشت
همان دريا که ميگفتی
تو را در من تجلی ميکند
ای دوست
!!!!بگو
ای آنکه بی من تنهای تنهايی!کدامين يار من را ميبرد تا انتهای باغ بارانی؟
!به او بينديش
...گفتم:«زندگی من زندگی نيست.»
گفت:«معنای زندگی را ميدانی؟
»گفتم:«بالاتر از سياهی رنگی نيست.»
گفت:«پايان شبه سيه سپيد است...بعد از سياهی سفيدی هست
.»گفتم:«از بودن،از زيستن خسته ام.»
گفت:«يک بار هم شده به او بينديش.
هر چه او بخواهد،آن کن؛و هر چه بخواهی به تو خواهد بخشيد
.»گفتم:«کاش به دنيا نمی آمدم.»
گفت:«نه به دنيا آمدن دست توست،و نه از دنيا رفتن.پس طوری زندگی کن
که پس از رفتن از دنيا به فکر بازگشت نباشی
.»گفت:«
به او بينديش...»گفت:«
به او بينديش...»گفت
:...منو ببخشين که حال شماها رو هم گرفتم...دست خودم نبود...
بايد خودمو يه جورايی خالی ميکردم...ولی هنوز خالی نشدم...پر پرم...
منتظر نظرات شما هستم...زياد باشه...خيلیدوستون دارم
...بيتا ناراحته...چيکار کنه؟؟؟
تنها نيستم
تازگيها با درختی دوست شده ام
:دروغ نميکَند
برگ و ميوه اش هميشه روست
اتاق خالی هاش را حتی به کلاغ هم ميدهد
و سايه اش را به هر سربدار خسته
خاموش نيستم
ترانه های ناخوانده را با درخت مشق ميکنم
آرزوهای ناسروده را
بيکار نيستم
سروده هايم را طوری با درخت
زمزمه ميکنم
که کلاغ نشنود
و راز آواز دور،سربسته بماند
.دلم برای تو
...دلم را بردار و ببر
.نميدانم از کجا آمده ای،نميدانم به کجا ميروی
.ولی دلم اين دل دردمندم برای تو
.برای تويی که همه وجودم از توست و
تنها خريدار اين دستان رنجور و دل فرسوده ای
.***
همه خوبيهايم برای تو***وقتی در کنارم نباشی بهانه ای برای
تکرار قلبم نخواهم داشت
...سلام ای تنها ستاره ، تويی آسمونُ شب هام ،
از تو هيچ خبری ندارم ، بی تو تنهام خيلی تنهام
دل من خيلی گرفته ، حال من خيلی خراب
به خودم ميگم که ای وای،يعنی اين عشق يه سرابه
تا تو هستی من بهارم ، هيچ چيزی هم کم ندارم
دريغ از روزی که نيستی ، غصه دارم گريه دارم
ای ستاره قشنگم ، با تو من خوشبخت ترينم
وقتی تو باشی کنارم ، من يه باغم سبز ترينم
...کاش بدونی که اسيرم ، اسير چهره ماهت
عاقبت يه روز ميميرم ، واسه چشم سياهت
چشمات جادو کرده دل رو،تو خودت اينو ميدونی
پس نرو به اين بهونه ، قول بده پيشم بمونی
.تو هرگز به راستی رنج نبرده ای!و درد بی خوابی را نميشناسی
...اين منم که خواب از چشمانم گريخته است و تا زمانی که زنده ام
،به جز اشک برای من همدمی نيست
...وقتی که با تو حرف ميزنم مرا به مسخره ميگيری،چــــــــــــــــرا؟
آری تقدير اين چنين است
:اتاق را برای تو روشن کنم و خود آرام آرام بسوزم و به پايان برسم
...از کدام ايستگاه سوار شده ای؟؟؟
خيره به چشمانش سکوت،لبانم را ميفشرد،هيچ نگفتم
.باز تکرار همان سوال:از کدام ايستگاه؟
و اين بار نيز هيچ نگفتم
.مسافری از انتهای اتوبوس گفت
:«
آقای راننده لطف کنيد بار سوم را سوال بفرماييد،آخر عروس خانوم رفتند
گل بچينند.»اما من هيچ وقت هيچ نگفتم
.خودم ميدانستم ار ايستگاه پنجم،
غير نوبت عاشقشده ام که حتی در بدترين لحظات زندگيش به من فکر نميکند
.اين جواب من هيچ به درد راننده نميخورد،مگر نه؟
از برگهاي اقاقيا
تابوت كوچكي مي سازم
برگ گل سرخي كه بي هنگام مي ميرد
و در مرگ من هيچ كس نمي گريد
و اين تنها آسمان است
كه اشك مي ريزد
شايد پس از مرگ من فقط تويي
كسي كه اگر صد سال پس از مرگم ، گورم را بشكافي
مي بيني كه عشق تو همراه من
در زير خروارها خاك آرميده است
...