تبليغاتX
دنياي ما دنياي غروب آرزوهاست

دنياي ما دنياي غروب آرزوهاست

آموخته ام زندگي دشت غم است

بعضی وقتا از قسمت و تصمیمات خدا خیلی عصبانی میشم

مهم اينست

نه گناهكاريم نه بي تقصيريم

من و تو بازيچه تقديريم

هر دو در بيراهه بيرحم عشق

با دل و احساس خود درگيريم

سكوت و ...

سكوت مي كنم و عشق ، در دلم جاري است

کكه اين شگفت ترين نوع خويشتن داري است

تمام روز ، اگر بي تفاوتم ؛ اما

شبم قرين شكنجه ، دچار بيداري است

رها کكن آنچه شنيدي و ديده اي ، هر چيز

به جز من و تو و عشق من و تو ، تكراري است

مرا ببخش ! بدي کرده ام به تو، گاهي

کمال عشق ، جنون است وديگرآزاري است

مرا ببخش اگر لحظه هايم آبي نيست

ببخش اگر نفسم ، سرد و زرد و زنگاري است

بهشت من ! به نسيم تبسمي درياب

جهان جهنم ما را ، کكه غرق بيزاري است

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1384ساعت 7:6  توسط بیتا  | 

ما که نتونستیم یه روز با هم خوب باشیم شما سعی کنید با عشقتون خوب باشید

درد دلم

نشد يه قصري بسازم پنجره هاش آبي باشه

من باشم و تو باشي و يك شب مهتابي باشه

قصه داره تموم ميشه، مثل تموم قصه ها

فقط واســم دعا كنيد، اول خـدا، بعـدا شما

گله از عالم وآدم

آهاي مردم دنيا ، آهاي مردم دنيا گله دارم گله دارم

من از دست خدا هم گله دارم

من از عالم و ادم گله دارم

من از دست مهدي هم گله دارم

من از دست خودم هم گله دارم

صادقانه

اي عزيز جان من

من براي مرگ خود يك بهانه ميخواهم

يك بهانه پوچ عاشقانه ميخواهم

از غمي كه ميداني، بي تو بودنم مرگ است

با تو بودنم هرگز!

گر بهانه اين باشد

من بهانه ميگيرم

عاشقانه ميميرم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1384ساعت 7:5  توسط بیتا  | 

بعضی وقتا خیلی دلم میگیره

خيلي دلم گرفته

دلم گرفته اسمون نميتونم گريه كنم

شكنجه ميشم از خودم نميتونم شكوه كنم

انگاري كوه غصه ها رو سينه من اومده

اخ داره باورم ميشه خنده به ما نيومده

حتي صداي نفسم ميگه كه توي قفسم

من واسه اتيش زدن يه كوله بار شب بسم

دلم گرفته اسمون يه كم منو حوصله كن

نگو كه از اين روزگار يه خورده كمتر گله كن

منو به بازي ميگيرن عقربه هاي ساعتم

برگه تقويم ميكنه لحظه به لحظه لعنتم

اهاي زمين يه لحظه تو نفس نزن

نچرخ تا اروم بگيره يه ادم شكسته تن

دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم

تو روزگار بي كسي يه عمره كه دربه درم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1384ساعت 7:3  توسط بیتا  | 

تو همیشه روبرومی مثه آینه

هميشه روبرومي

مگه ميشه نديدت تو مهتاب شبونه

مگه ميشه نخوندت تو شعر عاشقونه

خودت بگو مگه ميشه

گفت و گو با عشقم

گفتم : تو شيرين مني...

گفتا : تو فرهادي مگر؟...

گفتم : خرابت مي شوم...

گفتا : تو آبادي مگر؟...

گفتم : ندادي دل به من...

گفتا : جان دادي مگر؟...

گفتم : ز كويت مي روم...

گفتا : آزادي مگر؟...

گفتم : فراموشم نكن...

گفتا : تو در يادي مگر؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1384ساعت 7:3  توسط بیتا  | 

دلتنگ نگاتم اسیر خنده هاتم

دلـتـنــگـتـم

دلم براي تو ... آيا دل تو هم تنگ است ؟

صداي هق هق … گويا دل تو هم تنگ است

ببين ! نمي شود اين قدر دور بود از هم ،

ببين...قبول...بفرما...دل تو هم تنگ است

من از مسافت اين جاده ها نمي ترسم ،

اگر بدانم آنجا دل تو هم تنگ است

اگر بدانم گاهي به ياد من هستي ،

و چند ثانيه حتي ! دل تو هم تنگ است

پرنده مي شوم اما نمي پرم بي تو ،

پرنده مي شوم و تا دل تو هم تنگ است

براي تو پر پرواز مي شوم حتي ،

اگر در آن سر دنيا دل تو هم تنگ است

اگر در آن سر دنيا ، اگر در آن دنيا ،

اگر بدانم هرجا دل تو هم تنگ است

بدون مكث مي آيم كه باورت بشود ،

دلم براي تو ...آيا دل تو هم تنگ است

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1384ساعت 7:2  توسط بیتا  | 

خدایا تو که عشق رو هدیه میدی یه خورده هم کمک کن

خـداونـدا :

من از تنهائي و برگ ريزان پائيز

من از سردي سرماي زمستان

من از تنهائي و دنياي بي تو مي ترسم

خـداونـدا:

من از دوستان بي مقدار

من از همرهان بي احساس

من از نارفيقيهاي اين دنيا مي ترسم

خـداونـدا:

من از احساس بيهوده بودن

من از چون حباب آب بودن

من از ماندن چون مرداب مي ترسم

خـداونـدا:

من از مرگ محبت من از اعدام احساس

به دست دوستان دور يا نزديك ميترسم

خداوندا من از ماندن مي ترسم

خداوندا من از رفتن ميترسم

خداوندا من از خود نيز مي ترسم

خـداونـدا پــنـــاهــــم ده

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1384ساعت 7:1  توسط بیتا  | 

باز اين دل سر گشته ي من
ياد آن قصه ي شيرين افتاد:
بيستون بود و تمناي دو دوست
آزمون بود و تماشاي دو عشق

نه توان گفت به جانبازي فرهاد:افسوس
نه توان کرد ز بيدردي "شيرين" فرياد
کار "شيرين" به جهان شور بر انگيختن است
عشق در جان کسي ريختن است
کار فرهاد ,بر آوردن ميل دل دوست
خواه با شاه در افتادن و گستاخ شدن
خواه با کوه در آويختن است.

رمز شيريني اين قصه کجاست؟
که نه تنها شيرين
بي نهايت زيباست
آن که آموخت به ما درس محبت مي خواست :
جان , چراغاني کني از عشق کسي
به اميدش ببري رنج بسي.
تب و تاب بودت هر نفسي.
به وصالي برسي يا نرسي !

فريدون مشيري

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1384ساعت 1:0  توسط بیتا  |